صبح زیبایی است. صدای پرنده ها هوش از سرم می پراند. پنجره را باز می کنم تا عطر هوای پاک صبحگاهی را جانانه نفس بکشم. آه..... نه... بوی تعفن و تقلب در هوا پیچیده. پنجره را می بندم......!!!!!!!!!آ
من خدا را نفس می کشم...اینجا مانده ام تا انقدر عطر بهار نارنج به جانم نفوذ کند، که تا بهار بعد پابرجا بمانم و سردی زمستان مرا از پای در نیاورد؛ ریشه هایم را نخشکاند